Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

غريبه

غريبه داستان سكسي

داروخانه - قسمت اول

سلام خدمت دوستان عزيز
اينم يه داستان  از كيوان اميدوارم خوشتون بياد


با دوستان و همكاران رفته بوديم استخر ارمغان خيلي هوا سرد بود و موقع برگشتن اصلا حس اينكه همونجا موهامو خشك كنم نبود چند تا از دوستانو رسوندم خونه هاشون وقتي درو باز ميكردن پياده بشن هواي سرد به داخل ماشين هجوم مياورد و لرز سراپاي منو ميگرفت تا رسيدم خونه سرد درد و بعدش عطسه هاي ممتد شروع شد از چشم و بيني و همه جام آب ميريخت تا رفتم تو خونه افتادم و به سختي لرز تمام تنمو گرفت بعد از مدتي ديدم بهتر شدم زنگ زدم يكي از دوستان كه بياد و بريم درمونگاه اونم تا اومد كلي لفتش داد خلاصه رفتيم يه درمونگاه و يه دكتر سبيل كلفت ما رو معاينه كرد و گفت سرماخوردگي !! و بعد كلي قرص و كپسول آمپول رفتيم داروخانه نقطه چين و دوستم رفت كه داروهارو بگيره خيلي طولاني شد و حوصله ام سر رفت و تو داروخونه رو نگاه كردم ديدم دوستم با خانمي كه مسئول فروش لوازم آرايشي هست مشغول صحبت و خنده است دستمو گذاشتم رو بوق و برگشت نگاه كرد و اشاره كرد كه الان ميام و باز مشغول صحبت شد اومدم از ماشين بيرون و رفتم تو پشت سر دوستم واستادم و محكم زدم رو شونه اش برگشت و گفت اه اه معذرت اصلا از تو يادم رفته بود با ديدن خانم فروشنده اصلا بيماريم يادم رفت يه فرشته خوشگل با لباسي سفيد . لباسش كاملا از سر تا پا سفيد بود چشمان سبز تيره مايل به خاكستري با سينه هائي برجسته . دهن غنچه و لبها قلوه اي رژ نارنجي رنگي زده بود كه به لباسش ميومد به دوستم حق دادم كه از اين جواهر دل نكنه كنار دوستم واستادم و گفتم ببخشيد خانم تزريقاتي هم اين دور بر ها هست ؟
خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه
ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقد دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقد تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خنه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايرانو انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .
ادامه دارد ...

خانمه خيلي مودب گفت بعله همين كنار در ورودي داروخونه زير مطب دكتر نقطه چين تزريقاتي هستش با دسوتم اومديم بيرون و يه راست رفتم سمت ماشين از پشت سر داد زد هي كيوان مگه نميخواي آمپولهاتو بزني ؟ گفتم نه فكر بهتري دارم و نشستيم تو ماشين گفتم بر يه رستوران كمي غذا بخورم . گفت حالت خوبه گفتم آره عالي رفتيم و كمي سوپ خوردم و دوستم هم تا خرخره غذاي مفت به حساب من خورد گفتم دوباره برگرد به همون داروخونه گفت خل شدي گفتم برو باقيش با من ! دوباره برگشتيم و ايندفعه من تنها رفتم تو هنوز بودش و پشت ويترين واستاده بود رفتم جلو و گفتم ببخشيد تزريقاتي ديگه اي اينجا نيست گفت مگه همين بغل نزدين گفتم نه كاري داشتيم رفتيم و برگشتيم انگار رفتن گفت خوب بريد جاي ديگه گفتم خيلي حالم خرابه كسي رو نميشناسيد كه بياد خونه آمپول بزنه ! يكي نگاهي بدي كرد و گفت براي يه آمپول ! اصلا ارزش نداره من خودم ميتونم بزنم كم مونده بود همونجا بكشم پائين و بگم بيا بزن اما خودمو گرفتم و گفتم پس زحمت ميكشيد گفت : من نه من فقط خانمها رو آمپول ميزنم گفتم اووووه حالا يعني برم تغيير جنسيت بدم اينكه ديگه اصلا ارزشش رو نداره زد زير خنده و گفت نه بابا كلي تزريقاني هستن كه الان بازن ميتونيد بريد اونجاها گفتم حالا نميشه شما بزنيد كمي جدي شد و گفت نه آقا گفتم كه نميشه بعدش هم من اصلا جاي اينكارو ندارم گفتم پس منهم اصلا آمپول هامو نميزنم گفت خوب نزنيد هر جور دوست داريد و رفت سراغ يه مشتري كه تازه اومده بود منم با حال گرفته اومدم سراغ دوستم كه تو ماشين چرت ميزد وقتي نشستم پرسيد چي شد مخشو زدي خلاص حالا عروسي كي هست ؟ گفتم برو بابا اين كي بود ديگه فهميد كه تيرم به سنگ خورده رفتيم سر راه يه درمونگاهي و يه آمپول پني سيلين دردناك زدم و رفتم خونه خوابيدم عصر روز بعد رفتم همون داروخونه تا خانمه منو ديد ابرو در هم كشيد و گفت امرتون گفتم يه نوار بهداشتي ! اونم نامردي نكرد و گفت به همين زودي رفتي تغيير جنسيت دادي و باخنده تمسخر آميزي رفت و يه بسته آورد باز همونجور واستادم گفت آمپولهاتون رو زديد گفتم نه گفت جدا گفتم آره اگه شما ميزدي ديشب همشو ميدام بهت برام بزني ولي همه رو ريختم دور گفت البته بهت ميخوره ديوونه باشي گفتم آره ديدمت ديونه شدم و برگشتم و رفتم فرداش باز رفتم تا واستادم گفت تموم شد يه بسته ديگه گفتم نه اومدم باز آمپول بخرم شايد برام بزني خنديد و گفت پس همه آمپولهارو بخر چون واست نميزنم گفتم خوب پس يه بسته كاندوم بده تا برم يك كمي بد بد نگاه كرد و گفت خيره . بعدش گفت از كدومش ميخواي گفتم هر كدوم شما پيشنهاد بدين يدفعه صورتش سرخ شد و سرشو انداخت پائين و اهسته گفت خيلي پرروئي گفتم چرا مگه به هيچكس كاندوم نميفروشيد گفت چرا و آهسته يه بسته گذاشت رو پيشخون برداشتم و رفتم عصر روز بعد دوباره رفتم اونجا تا منو ديد زد زير خنده گفتم چيه قيافه ام خنده داره گفت نه اخلاقت از من چي ميخواي ؟ گفتم هيچي فقط ميخوام يه شام با هم باشيم و حسابي نگات كنم همين با تعجب گفت فقط همين گفتم آره گفت مطمني گفتم آره فقط ميخوام نگات كنم گفت بهم زنگ بزن ولي ديگه اينجا نيا برام بد ميشه شماره داروخونه رو داد و اسمشم گفت پري البته پريناز ولي بهش ميگن پري فارغ و سبكبال از داروخونه زدم بيرون ساعت 8 شب بهش زنگ زدم گفت چه زود من هنوز فكرامو نكردم گفتم خوب اشكال نداره فردا ميام خريد ازت ميپرسم آهسته گفت خيلي بانمكي اينقد مزه نريز نميشه امشب بيام تا برم خونه و حاضر بشم خيلي طول ميكشه گفتم خودم ميام ميبرمت و واميستم تا حاضر بشي بعد از يه مكث طولاني گفت قولت كه يادت هست گفت خيالت راحت باشه ساعت 8:30 بيا اولين كوچه بعد از داروخونه يا ماشين قهوه اي هست كه من توشم گفت آخه و باز مكثي طولاني ..... باشه
ساعت 8:15 سر قرار بودم چند دقيقه اي نگذشته بود كه در ماشين باز شد و نشست تو و بلافاصله با داد و بيداد گفت : اصلا معلومه تو كي هستي چي از من ميخواي چرا آبرومو ميبري من اهلش نيستم من........ دنده رو چاق كردم و ديدم پري يه سيگار روشن كرد و خيلي عصبي مشغول شد گفتم ميدوني چيه تا حالا شده كسي چشمتو بگيره گفت يعني چي ؟ گفتم يعني اينكه با ديدن طرف از دل و جون بخواي مال تو باشه گفت از اين حرفها خوشم نمياد منظورت رو بگو گفتم چشمم تو رو گرفته از اون گرفتن هائيكه هر كاري براش ميكنم بلند گفت : يه احمق ديگه بهم برخورد و تو دلم گفتم احمق رو خواهي ديد وقتي بالش رو گاز بگيري كمي بعد ديد كه ناراحت شدم گفت ببخشيد به شما اصلا نمياد مزاحم يه خانم بشيد زدم كنار و گفتم ببين اگه انقدر ناراحتي بفرما برو درو باز كرد و پياده شد كمي ترديد و گفت از من چي ميخواي دلم نمياد ولت كنم برم گفتم مهم نيست برو دوباره نشست بزور خودمو عصبي و ناراحت نشون ميدادم گفت خوب برو يه شامه ديگه بعدش كه منو ميرسوني گفتم هر جور ميلته نشست و راه افتاديم گفتم كجا دوست داري بريم گفت بريم كندز پيتزاش سبكه اما براي لجبازي رفتم تمشك محيطش خيلي رمانتيك تره تا نشستيم زل زد تو چشم و بلند گفت : ديوووووووووونه چند نفري طرف ما نگاه كردن باز روشونو برگردوندند گفتم چي ميگي ؟ يك كمم يواش تر . گفت آدمي مثل تو ديونه نديدم من خيلي ها پيله ام شدن اما با چارتا كلفت كه بارشون كردم رفتن پي كارشون اما تو واقعا ديونه اي گفتم من چيزي رو كه بخوام بدست ميارم اگه اينطور نبود الان دور حرم بايد گدائي ميكردم تو رو هم ميخوام همين گفت واقعا گفتم آره گفت خوبه پس ميخواي بياي خواستگاريم گفتم البته ولي فكر نكنم زنم به اين راحتي اجازه بده گفت مگه زن داري گفتم چند تائي ولي يكيشون خيلي سر تقه بقيه خوبن چشماس سيز سيرش آدمو مدهوش ميكرد نميشد خيلي بهشون نگاه كرد اما نميشد هم ازشون دل كند صورت سفيد بدون نقص لباي باريك و خوش تركيبش آدمو ميكشوند سمت خودش اگه تنها بوديم حتما لباشو با دندونهام ميكندم غذا رو آوردن و با سرعت مشغول شد گفتم چيه دنبالتن ؟ گفت نه اگه دير برم بده گفتم چي مگه بچه اي ؟ گفت نه بيوه ام و تكه بزرگي از پتزاشو بلعيد با گفتن اين حرف مارش شدم بيوه !! گفتم راست ميگي گفت آره جا زدي تازه يه دختر كوچولو هم دارم گفتم حتما كس ميگه هنوز نصف غذامو نخورده بودم كه با منهم شريك شد و با سرعت كلك همش كنده شد نشست تو ماشينو و گفت خوب شامتو با من خوردي حالا منو ببر دم خونمون بعدشم به سلامت از شامت هم ممنونم و بلافاصله يه روژ و آينه از كبفش درآورد و مشغول بازسازي صورتش شد با شرعت به آدرسي كه گفته بود رفتم و خيلي خونسرد در حاليكه كيرم كه با شنيدن بيوه و تصور يه كس ترو تازه و اوپن تمام قد زير شلوار خودنمائي ميكرد دم خونش واستادم خيلي خونسر پياده شد و گفت خداحافظ ولي دستش رو در ماشين بود كمي خم شدم و گفتم لطفا دستتو بردار تا برم خم شد و از شيشه ماشين كه باز بود نگاه كرد و گفت ميري گفتم آره معرفت كه نداري مارو خونت دعوت كني خوب ميرم گفت آره كه بياي خونم و به آرزوت برسي و بري . ( نميدونم چرا همه دخترائي كه ميخوام بكنموشون از آرزوي دلم خبر دارن نامردا ). پوزخندي زدم و گفتم شما خانمها تصوراتتون خيلي منظور داره تو همين حين در باز شد و يه دختر كوچولو و خيلي ناز اومد بيرون و گفت مامان مامان چقد دير كردي محو حرف زدن دختر بچه شدم كپي كوچك شده خود پري بود مثل يه عروسك خيلي خوشگل و ناز چشاش برق ميزد يه عروسك بزرگ پشمالو پشت شيشه عقب بود برداشتم و رفتم سمتش پري بلند شد و گفت ترانه سلام كردي نشستم جلوش و گفتم سلام خانم خوشگله چقد تو ماهي عروسك رو گرفت و گفت مال منه گفتم اره عزيزم برا تو گرفتمش يه نگاهي به پري كرد و لبخند اون عروسك پشمالو رو مال ترانه كرد اومد جلو و يه ماچ گنده از لپم كرد بچه ماه و شيريني بود پري ريموت رو گرفت و درهارو قفل كرد و گفت بريم تو گفتم نه نميدونم چرا بغض گلومو گرفته بود اگه كمترين حرفي ميزدم اشكهام ميريخت با سرعت سوار ماشين شدم و كندم سمت خونه تو راه بي اختيار اشكهام از چشمام سر خورد و از يقه لباسم ميرفت پائين كوششي براي جلوگيريش نميكردم بهش احتياج داشتم و يادم نميومد آخرين بار كي گريه كرده بودم موبايلم زنگ زد صداي بچه گانه اي گفت سلام . عروسكتو گرفتم ناراحت شدي خنديدمو و گفتم نه عزيزم اونو براي خوده خودت خريده بودم اصلا مال من نبوده و بلند خنديدم بلند گفت مامان مامان داره ميخنده گوشي رفت دست پري . سلام معلومه اين خل بازيها چيه چي شد چرا قاطي كردي اين بچه كلي ترسيد خا به سر گفتم معذرت گفت چرا نيومدي تو من داشتم بهت اعتماد ميكردم گفتم نه تو خنه نميام اما دوست دارم فعلا فقط بريم بيرون گفت خوب پس پاشو بيا خبرت با اين بچه برو يك كم بگردونش شايد ديووونگيت رفع بشه . گردش با اون كوچولوي خوشگل رويائي بود هنوز اينو تجربه نكرده بودم با سرعت برگشتم بطرف خونه پري هر دو جلوي در حاضر بودن گفتم تو كجا ؟! گفت آره بچه نازنينو برداري ببري كور خوندي خنديدم و با چشماي سرخ نشستم پشت فرمون ترانه گفت ميشه منو بغلت بشوني تو بغلت گفتم آره و نشوندمش تو بغلم دستاي تپل و ظريفشو گذاشته بود روي رل ماشين و هماهنگ با موزيكي كه پخش ميشد براي خودش شعر ميخوند گفت كجا بريم عزيزم گفت من خيلي لواشك دوست دارم گفتم پس بريم طرقبه پري گفت نه ديووونه كلي راهه اما من با آخرين سرعت رفتم سمت بلوار وكيل آباد و از لابه لاي ماشينها راه خودمو باز ميكردم و به سرعت ميرفتم ترانه برام دست ميزد و شادي كودكانه اش منو بيشتر تهييج ميكرد وقتي افتاديم تو جاده طرقبه پري داشت چرت ميزد ترانه گفت يواش داد بزنيم كه مامان بيدار نشه ؟ از استدلال كودكانه اش خنده ام گرفت پري تو چرتش هي ميگفت ملودي ساكت باش ملودي اذيت نكن آخرش گفتم ترانه به اين قشنگي چرا بهش ميگي ملودي غرب زده خود فروخته استكبار جهاني . با تعجب گفت اسم اصليش ملوديه ما به فارسي اسم ترانه رو براش انتخاب كرديم كمي از حال و هواي شادي بچه گانه در اومدم پري گفت ما مهاجرين يوگسلاوي هستيم كه پدر بزرگم در زمان قديم مجبور به مهاجرت شده و ايرانو انتخاب كرده ماها در ايران متولد شديم پدر اين بچه يكي از فاميلهاي اندك ما در ايران بود كه مهاجرت رو به خانواده اش ترجيح داد و مارو گذاشت و رفت اما من موندم اينجا ديگه وطنم شده ميبيني كه اسمم هم فارسيه . تازه به خودم لعنت فرستادم كه اين زيباي بور و سفيد مسلما نبايد از نژاد زيبا و اصيل ايراني باشه ولي انقدر مبهوت اون شده بودم كه به فكرم چنين چيزي خطور نكرده بود ميدان طرقبه كه فروشگاه هاي رويائي بچه ها در اونجا مجتمع ميشه كاملا روشن بود ايستاديم و ترانه دويد جلو يكي از مغازه ها و يه لواشك گنده رو كه شكل سيب بود رو برداشت و بمن نشون داد گفتم هر چي دوست داري بردار پري يه دونه قره قروت سفيد برداشت و رفتيم تو فروشگاه صنايع دسني يه دست لباس سنتي براي ترانه خريدم و كلي چرخ زديم تا همه خسته شديم ملودي هم گفتم برگرديم ديگه خوابم مياد پري كل قره قروت رو خورده بود وقتي تو ماشين نشست بلافاصله چشماش رفت رو هم خيلي رنگ پريده شده بود گفتم حالت خوبه به سختي گفت آره ميدوني اون ترش بوده انگار فشارم اومد پائين اما خوبم وقتي رسيدم دم خونشون ملودي عميقا خواب بود و پري اصلا نميتونست راه بره كليد رو بمن داد و خودش باز چشماشو بست و رو صندلي خوابش برد درو باز كردم و ملودي رو بغل كردم و رفتم تو خونه يه اتاق خواب كوچيك و يه هال خونه محقر اما تميزي بود ملودي رو رو تختش خوابوندم و برگشتم پري نميتونست راه بره زير بغلشو گرفتم و بردمش تو رو تخت ولو شد و كمي نگرانش شدم نميشد همونجوري ولش كنم و برم ترانه هنوز لباسهاش تنش بود به پري گفتم چيزي نميخواي . خوابه خواب بود رفتم تو آشپزخونه و براش كمي آبجوش و نبات آوردم و به سختي بيدارش كردم و بخوردش دادم چند لحظه بعد بلند شد و خودشو جمع و جور كرد وقتي داشت ميخورد دستم زير سرش بود تا بالاتر باشه در اون حالت به خودم اجازه شهوت نميدادم مثل آهوئي بود در چنگال يه ببر كه ميتونست هر كاري باهاش بكنه اما اين ببره ايندفعه داشت آدم تر ميشد وقتي حالش خوب شد بي توجه بمن لباسشو عوض كرد يه تيكه از ماه بود كه كنده شده بود و افتاده بود رو زمين . ديدن وراي لباس خوابش كافي بود كه منو كاملا ضايع كنه بلند شدم و گفتم من ميرم كاري نداري ؟ گفت نميموني گفتم نه خنديد و گفت بخاطر قولت ؟ گفتم ميدوني كه قولهاي اونجوري فقط براي شكستن ادا ميشه اما امشب حالي ديگر دارم دست انداخت دور گردنم و لباي نارنجيشو گذاشت رو لبام و مكثي كرد تماس سينه هاش با سينه ام داشت چيكو رو از پا در مياورد حتي كمي كله چيكو با اون مماس شد اما به روي خودش نياورد به نجوا گفت ممنون ازت كه امشب بچه مو خوشحال كردي بازم مياي پيشش گفتم حاضرم كارمو ول كنم و همش با اين عروسك شيطون باشم گفت محبت داري ولي معمولا مامانم پيشش هست به سختي دل كندم و در حالي كه خودم رو سبكبال حس ميكردم بطرف خونه رفتم .
ادامه دارد ...